![]() حرفهايی است براي گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان همواره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند..و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند... دکتر علی شریعتی
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 جستجو
پیوندها
در محفل بزرگان
رمضان الکریم قال رسول الله (ص) تقوای خدا آشنايی با چهل گناه زبان: مرگ و یاد کردن آن ملیت از دیدگاه اسلام قدر و قضا 5 قدر و قضا 4 قدر و قضا 3 قدر و قضا 2 قدر و قضا 1 اندیشه ها اعجاز قرآن خشوع در نماز چگونـه تشكـر كنيـم ؟ شخصيت حضرت ابوبكر سخنرانی استاد ناصر سبحانی اهميت نماز در اول وقت غزل واره پايانی ديوان نبوت ما ز قرآن دور مانديم اي دريغ مناجات نصیحت حضرت لقمان(ع) به فرزندش علم و دین تزکيه سکولاریزم فلسفه اذان دهکده دانلود لیست وبلاگ ها قالب های وبلاگ اخبار ایران اخبار ICT تفریحات اینترنتی تالارهای گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
>
>
|
روناکی
پاییزها می آیند و میروند اما این یکی را با دست پر آغاز کردیم فلسفه اذان
همیشه با خود فکر می کردم فلسفه اذان ورازقرارگیری عبارات آن در کنارهم چیست؟تااینکه چندی پیش به نوشته ای بسیار زیبا از استاد ناصر سبحانی برخورد کردم ودر آن استاد بسیار زیبا مفهوم اذن را تا حدبسیار زیادی برایم روشن کرد،ایشان دراین نوشته ابتدا خود را بسان انسان سرگشته ای می انگارد که درجستوی حقیقت وبرای رسیدن به آرامش به همه جا سر می زند اما گمشده خود را در هیچ کجا نمی یابد،تا اینکه خداوند به او لطف می نماید واورا از سرگشته گی نجات می دهد واو به وجود خدا پی میبرد وبه قول خود گمشده خودرا می یابد واین بار به این فکر فرو میرود که حال که خدارا یافته است چگونه با او به راز ونیاز بپردازد و چگونه درکنار اوبه آرامش برسد وخلاصه ازچه راهی به خدمت اوبشتابد؟ادمه را از زبان خود استاد بخوانیم: "در این هنگام آواز جان فزایی به گوشم رسید.به افق نگاه کردم.روشنایی شفق مژده پایان شب سرنوشت را به من داد.آن آوازشیرین چون زمزمه مرغ سحر،دل هر صاحبدل را به خود مشغول می داشت.گویی که او در این مدت با من بوده واکنون با آگاهی به حال من می خواهدمرا به قافله سالارراه حقیقت بسپارد..." "اللهُ اکبَر"....چه کلماتی پر معنی که چند بار پشت سر هم تکرار می شد.خدابزرگتر است.خدا کیست که از همه چیز بزگتر است؟همان ذات نامحدود،همان ذاتی که کمال،عین حقیقت اوست وآنچه که کمال مطلق می توان نامید ازآن اوست وتصور نقص دراومحال است.ذاتی که جهانیان در مسیرتکامل هر یک به اندازه ای در معرض تابش نورکمال او قرار می گیرند.برتری چنین ذاتی بر غیر خود کاملا آشکار است. "أَشهدُ أَن لا إلهَ إلاالله" چه جمله پورشوری که وظیفه انسان را دربرابرآن ذات روشن می کند.جمله ای همچون ابر بهاری که از آن باران آرامش بر سرزمین دلهافرومی ریزد،دلهایی که تاچندی پیش درکشمکش میان نیروهای دروغین،خسته وکوفته،نیمه جانی به در برده بودند.جمله ای که خاطر آشفته ومتفرق را جمع میکند.خدایا احساس می کنم که جویباری ازدریای رحمتت بسوی من روان شده وتودراین سحرگاه آنرابرانگیخته ای که برای تقویت وتاییدافکار من این نوای آسمانی را سر دهد.خدایا توکه این همه مهربانی،پس راه رسیدن به حقیقت را به من بنمای تا ازآن راه،به خدمت تو بشتابم.ناگاه کلمه ای شورانگیز شنیدم: "أشهدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله" او قاطعانه گواهی بزرگی می داد،آن طور قاطع که گویی مطلب را با چشم خود مشاهده کرده است.می گفت:محمد(ص)فرستاده خداست.از کلمه فرستاده یکّه ای خوردم. پروردگاراتوآرزوی مرا برآوردی.تو مهربان تر از آنی که من تصور کنم.تواز محض مرحمت خود برای راهنمایی من،یکی از بندگان خود را برگزیده وفرستاده ای.او کیست؟تاریخچه ذهنم را ورق زدم،اورا یافتم وسرگذشتش را برق آسا از نظر گذراندم،محمد(ص)پسر عبدالله.ازقبیله قریش متولد ودرمکه به پیامبری برگزیده شد.کسی که برای انجام ماموریت،میهن وهم میهنان خود را ترک کردوبه مدینه رفت ودرآن جاهم دار فانی را وداع گفت.آن دلبرعرب زاده گندم گون،آن نگار من که به مکتب نرفت وخط نیاموخت وبه غمزه مسئله آموز صد مدرس شد. او فرستاده خداست.اوقافله سالار راه حقیقت است.کسی که خواب از دیدگان خودبرگرفت تا دستور آسمانی را از بارگاه ملکوت بگیرد وبه من رساند.آیین اوراه نجات است.اگر خواهی که به مقصود رسی بیا وآنچه اوآورد به کار بند.ولی قدم اول را باید ازکجا برداشت و پله اول کدام است؟شنیدم که می گفت:
حیَّ علیَ الصَّلاَه: به سوی نماز بیایید.او داشت به پرسش من پاسخ می داد.نماز،دری به رستگاری از بندِ پرستشٍ معبودهای ناشایسته وپرواز به بارگاهِ احدیت.این بود که گفت: حیَّ علیَ الفَلاَح: به سوی رستگاری بیایید.رستگاری ازتوجه به غیر از آن کس که ازهمه بزرگتر است...وجز به سوی او نباید شتافت...
|+| نوشته شده توسط روناکی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت
|